روزها هم برا خودشون تقسیماتی دارنیه روزائی سخته
یه روزائی درده یه روزهائی هم پر غمولی منه دیوانه برا همشون باس بخندمبه قول تیکه کلام معروفم(کارم از گریه گذشتس بدان میخندم)تو این وانفسای گرونی و درد و غمباس چه کسی رو شریک غم و دردامون بکنیم اخهخودمون کم درد و غم داریمیکی دیگه رو باز گرفتار بکنیم(غوز بالا غوز)وقتی حقوق یه ماهت کفاف دو روزت رو نمیدهچرا باید بقیه رو بدبخت کنیخوب خونه پدراشون خوشندست به سیاه و سفید نمیزننبهترین ها براشون فراهمهحالا بیاریدشون و هی غصه بخورینکه چی کم دارهچی میخوادچی خ
برچسب:
نویسنده: لیلا جعفرینژاد
بعد حادثه زمین خوردن با موتور و در رفتگی انگشت دستم که خودم همونجا اونو جاش انداختم،تا سه چهار روز هیچ مشکل خاصی که نداشتم ،بعد اون چهار روز یه روز غروب حول و حوش ساعتهای 5 تا 5.30 بود که دیدم یهو اندازه یه نخود ورم رو ارنجم ظاهر شده و درد کمی هم داره اهمیتی بهش ندادم
تا ساعتهای حوالی 12 شب بود که دیدم شده اندازه یه گردو و پر از اب داخلش با درد بیشتر گفتمش خوب زمان آینده میرم دکتر که خوابیدم یهو ساعت 6 صبح با درد ارنجم که به تخت خورده بود بیدار شدم و دیگه نمیتونستم دستم رو تکونش بدم دیدم اون ور
برچسب:
نویسنده: لیلا جعفرینژاد
برچسب:
نویسنده: لیلا جعفرینژاد